ديگه حوصله اين يكي رو نداشتم ….
هر دم از این باغ بری می رسد🤨😖😢
از اون طرف سالن سروصداي زيادي مي اومد 😮
مثل اينكه يك عده با هم دعواشون شده بود 😠😱
من خيلي متوجه حرفاشون نمي شدم🤔
گويا يك نَفَر خودش رو به عنوان راهنما براي اونا معرفي كرده بود اما راهنما 🤭قلابی از کار دراومده بود و بیشتر همه رو به بیراهه برده بود😕
هر كسي يك چيزي مي گفت و تقصير رو به گردن یکی دیگه مينداخت ….
يكي شديدًا گريه مي كرد😭 ومي گفت: یکی از همراهشون به خاطر همین ليدر قلابی توی مسیر گم شده و اثری ازش نیست😟🙁
سر و صدا خيلي زياد بود و منم خسته بودم …
ترجيح دادم به جاي ايستادن و تماشاي اونا به اتاقم برم و كمي استراحت كنم .